|
گلبرگ من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی ولی با خفت وخاری پی شبنم نمی گردم
| ||
|
دختری نزد کوروش کبیر می رود و میگوید من مدتهاست که عاشق شما هستم. کوروش میگوید لایق تو برادر من است که از من جوانتراست وپشت سرت میباشد، دخترک بر میگردد و با تعجب می پرسد اما کسی اینجا نیست!!! کوروش پاسخ میدهد:اگر واقعا عاشق بودی بر نمیگشتی...
[ یکشنبه 24 اردیبهشت1391 ] [ 23:17 ] [ الهام ]
سلامی چو بوی خوش آشنایی بدان مردم دیده روشنایی درودی چو نور دل پارسایان بدان شمع خلوتگه پارسایی نمیبینم ازهمدمان هیچ برجای دلم خون از غصه ساقی کجایی . . . زندگی مرا صدا می کند اما من خسته ام از زندگی زندگی به دنبالم می آید و من دوستش ندارم و حتی حوصله اش راهم ندارم! من به کجای این زندگی دلبسته ام که ولم نمیکند آهــــــــــــــــــای زندگی... تو چه روی خوشی به من نشان داده ای ؟؟؟ هــر روز وهـــر روز حالم را میگیری ولی بعد میگویی دوستت دارم؟!!! تـــــــــــــــــــــــو عاشق سوپرایز کردن هستی مرا وقتی خسته،تنها و تنها هستم صدا میکنی خوشحالم میکنی امـــــــــــــــــــــــــــــــــــا،مهربانیت زیادنمی ماند پشت سر تمام مهربانی ها،آن روی گندت را نشان میدهی... نخـــــــــــــــــواستم نخـــــــــــــــــواستم نخـــــــــــــــــواستم من نه مهربانیت را می خواهم ونه بدیت را من از تو هیچ نمی خواهم و نمی دانم به چه زبانی این نخواستن را حالیت کنم! دست از سرم یردار ومرا به حال خودم بگذار... پ ن:شعر اول فال حافظم بود که امشب برای حال واحوال خودم گرفتم و متن پایین یه دلنوشته ای بود که این چند روزه شده ورد زبونم واقعا احساس خستگی میکنم...
[ شنبه 16 اردیبهشت1391 ] [ 0:41 ] [ الهام ]
دیشب تا نزدیک ساعت 4صبح بیداربودم و ساعت 8کلاس داشتم .ساعت
6:30 به زور از خواب بیدارشدم و از اونجایی که من کلا دخمر لفطو (یعنی
زیادی تو کارام البته نه همش بعضیاش لفط میدم) کلا دیرم شده بود و مامان
همش غر میزد زود باش برو تا اتوبوس رد نشده مجبور نشی با آژانس بری اما
کــــــــــــــــــو گوش شنوااااا
خلاصه دوباره طبق معمول دیرم شد و زنگیدم اژانس... از اونجایی که کلا عاشق تنوعم تصمیم گرفتم که یه جور متفاوت
روزموشروع کنم و از یه مسیر دیگه برم یونی پس باید میرفتم یه جای دیگه از
شهر ودوباره سوار تاکسی میشدم وبعدش به سمت یونی که بیرون از شهر بودواینکه
من همیشه عاشق پول دادن به راننده تاکسیم تصمیم گرفتم اینبار پولمو بذار
تو جیب خودم .بنابراین یه زنگی زدم به دوستم که هر جا هست
بمونه تا باهم بریم .خانومی سوار اتوبوس بود و گفت من ماشینو نگه میدارم
تا تو برسی خلاصه راننده بیچاره با سرغت 120 میرفت و همین که رسیدیم سر
قرار اتوبوس راه افتاده بود و من سر کار موندم حالا اتوبوس بدو من و
رانندهه بدو اخرشم بهش نرسیدیم و تصمیم گرفتم برگردم توشهر،همینکه دور زدیم
اتوبوس خوشگله از کنارمون رد شد همون موقع بود که نهایت گل و بلبلی بود که نثار دوست
عزیز دیوانه ام کردم وآتیش از سرم بیرون میزد اما خودمو کاملا کنترل کردم و
همش تلقین مثبت میکردم که اشکالی نداره فدای سرت الکی روزتو خراب نکن و
ازاین چرت و پرتای مثبت اندیشانه...خلاصه اینکه بی نتیجه برگشیم و پشیمون
شدم و تصمیم گرفتم با هموت تاکسی برم . 6000نومن اینجا پیاده شدم و 2000تومنم مسیر دوم (مسیری که نهایت خرجش 3000تومن بود) بلاخره بعداز تعقیب و گریز ناموفق رسیدم یونی.... بعداز کلاس رفتم کتابخونه دانشگاه و کتابی که اذر ماه گرفته بودم و بردم که پس بدم که چشمتون روز بد نبینه 13500تومن بابت یه کتاب 2500تومنی جریمه شدم آی سوختم آی سوختم ... البته بماند که به لطف دوستان جان از زیر دادن این جریمه فرار
کردم و مورد عفو و بخشش قرار گرقتم (آخ
جــــــــــــــــــــــــــــــــــون) از اون لحظه به بعد تصمیم گرفتم که هیچ تصمیمی نگریم تا روزم بلاخره تموم بشه و مث هر روز به کارم ادامه بدم و دنبال ایجادتفاوت در روز قشنگم نباشم وگرنه خدادمیدونه تا میخواست شب بشه چقدر جریمه پیاده میشدم
سر کلاسای بعداز ظهرم که شد کلا بنزین تموم کردم وهمش خواب
بودم اما بنازم ناز اون استادو که بحث داغی به راه انداخت که خوابو کلا
پروند و شده بودم نظریه ده سر کلاس و وفقط نظر بچه هااین بود که ماهم با
الهام موافقیم آی حال کردم چه خوشی میگذره سر کلاسایی که حرفت حرف
اوله:)))))))))))))
تازشم یه خبری بهم رسید که 5پنج شنبه یه مصاحبه دارم که خودمم هیچی در موردش نمیدونم که درچه موردیه ،اصن نمیدونم کاریه ،درسیه،آموزشیه چیه!!!!!!!!!!!!!!!!!! فقط خدا کمکم کنه که هر چی هست موفق باشم:))))))))))))) راستی شهادت بانوی بزرگوار حضرت فاطمه زهرا(س) رو به همه تسلیت میگم.
[ چهارشنبه 6 اردیبهشت1391 ] [ 0:50 ] [ الهام ]
تــــــو ای بال و پر مــن رفیــــــــــــــق سفر مـــــن
میمیرم اگه سایـــــــت نباشـــــــــــه رو سر مـــن تـویی خود خود عشق که بی تــــــو نفسم نیست کجا تـــــــــو خونه داری که هر جا می رسم نیست اهل کــــــــــدوم دیاری کجــــــــا تـــــــو خونه داری که قبله گاهم اونجاست هر جا کــــه پـــــــــا میذاری اهــــــل کــــدوم دیاری گــــــــــل کـدوم بـــــــهاری که حتی فصل پاییــــــز باغ ترانــــــــــــــــــــــه داری آی دلبـــــــــرم آی دلبر ای از همـــــــــــــــــه عزیزتر ای تو برام همـــه کس داشتن تــــــــــــــو برام بس تو دوره ی شبــــــــابم تــــــــــــــو اومدی به خوابم گفتی نیاز مــــــن باش ترانه ســــــــاز مــــــن باش یه روزی راستی راستی همون شدم که خواستـــی شدی تــــــو سرنوشتم برای تـــــــــــــــــــــو نوشتم خسته ی دین و دنیـــــا ملهد وکافــــــــــــــر هستم تـــویی تـــــو مذهب من مـــــن تــــــــــو رو میپرستم با همــــــــــه ی وجودم برای تــــــــــــــــــو سرودم در طلــــب تــــــو هستم در طلـــــــب تــــــــــــو بودم صدامـــو از تــــــــــو دارم شعرامــــــو از تـــــــــــو دارم اما تــــــــــــــــو رو ندارم وااااااااای به روزگــــــــــــارم [ شنبه 19 فروردین1391 ] [ 12:36 ] [ الهام ]
_چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی _چقدر هم تنها! _خیال میکنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی. _دچار یعنی عــــــــــاشـــــــــــق. _وفکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دچار آبی بیکران دریا باشد. . . . _ نه وصل ممکن نیست همیشه "فاصله ای" هست . . .و عشــــــــــــــق سفر به روشنی اهتزازخلوت اشیاست وعشــــــــــــــــق صدای فاصله هاست. صدای فاصله هایی که _ غرق ابهامند. _نه صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند وبا شنیدن یک هیچ می شوند کدر. همیشه عــــــــــــاشق تنهاست. و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست. و او وثانیه ها میروند آن طرف روز. [ دوشنبه 24 بهمن1390 ] [ 20:11 ] [ الهام ]
به نام حق این روزها هر جایی میرم هر کسی یه غمی داره طوری که خودم مشکلاتم رو فراموش میکنم چند وقت پیش بود داشتم برای حل کردن کار یکی از دوستام میرفتم دانشگاه که توی اتوبوس یکی از دوستای قدیمی خانوادگیمون رو دیدم که چند وقتی بود شاید یه خاطر کوتاهی ما یا اونها نمیدونم شایدم به خاطر مشلات زندگی ویا هر چیزی که میشه اسمشو گذاشت از هم بی خبر بودیم .نمیدونید وقتی دیدمشون چقدر خوشحال شدم خلاصه اینکه تو همون مدت کوتاه از زندگیشون واسم گفت و فوق العاده متاثر شدم که چه اتفاقهای بدی براشون افتاده بود وما چه چقدر اشتباه در موردشون فکر میکردیم. تو راه برگشت از خونه توی اتوبوس کنار یه خانمی نشسته بودم که همش تو فکر بود ومعلوم بود که ناراحته .یهو وسطای راه بود که بخودش اومد که اتوبوس رو اشتباهی سوار شده و راننده هم حاضر نبود نگه داره بعداز اینکه ارومش کردم یه پلاستیک پراز دارو بهم نشون داد و با بغض و اشکهایی که تو چشمش حلقه زده بود و یه جورایی خودشو کنترل میکرد گفت:فقط به خاطر این لعنتی ها اشتباه سوار شدم چون باید جاشون گرم باشه .وقتی یه کم برام حرف زد فهمیدم دختر 21 سالش که دانشجو هم هست ام اس گرفته و این دارو ها مال اون بود اون لحظه دلم اتیش گرفته بود وقتی رفتم خونه و رفتم اینترنت چندتا از بچه ها اومدند و از غمهاشون میگفتند همون روز بود که واقعا واز ته ته دلم سر نماز بایه دل شکسته از خدا خواستم اقامون بیاد .مردم دارند زیر بار این غمها ومشکلات سر خم میکنند همه و همه وهمه کوچیک و بزرگ شادیشو رفته و غم دارند این چند روزه واقعا به خودم اومدم که الهام ناشکری نکن و ادم باش وبفهم که سلامتی از هر چیزی مهمتره پس خدارو هزاران بار شاکر باش ودعام شده اللهم عجل لولیک الفرج... معذرت میخوام اگه ناراحتتون کردم... [ دوشنبه 24 بهمن1390 ] [ 18:29 ] [ الهام ]
من یک دختر ایرانیم...
بدان حوای "کسی"نمی شوم که به هوای "دیگری" برود... تنهاییم را با کسی قسمت نمی کنم که روزی تنهاییم بگذارد... روح خداست که در من دمیده شده و احســــــــــــــاس نام گرفته... ارزان نمی فروشمش... دستهایم بالین کودک فردایم خواهد شد بی حرمتش نمی کنم و به هر کسی نمی سپارمش... سودای دلم قسمت هر بی سر و پایی نیست...
[ شنبه 10 دی1390 ] [ 21:3 ] [ الهام ]
دلم گرفته ...
از خودم از مامان از بابا از همه ... اینکه موندم چه کاری درسته و چه کاری غلط... اینکه چجور حرف زدن خوبه و چجور حرف زدن بد... امشب شدم مثل یه علامت سوال... یه علامت سوالی که هیچ جواب قانع کننده و درستی واسش نیست... امشب با بابا سر یه موضوع کوچیک و کاملا بی اهمیت بحثمون شد و اونم یه حرفی بهم زد که نباید میزد بخاطر همین خیلی خیلی ازش ناراحت شدم و کلی گریه کردم. چند وقتی بود که اینطوری گریه نکرده بودم. تموم برنامه ریزی ای که واسه امشب کرده بودم بهم ریخت اعصابم داغون شده اخه چرا بعضی وقتا مامان باباها زبون ما جوونا رو نمیفهمند یا ما جوونا زبون اونا رو نمفهمیم یا نمخوایم که بفهمیم؟؟؟ این همون تفاوت نسله که هر دو طرف درست میگند اما تفهیمش به دیگری سخت تره و واسه همین هر کسی میخواد حرف خودشو بزنه و دست اخرم... امشب بجای اینکه بشینم زبانمو بخونم و کارای فرداو هفته ای که داره میاد رو کامل کنم نشستم وصیت نامه ی خودمو نوشتم.تا حالا جرات چنین کاری رو نداشتم اما امشب ناخود اگاه دستم حرکت میکردو تایپ میکردم. نمیدونم شاید دیوونه شدم و زده بسرم اما می دونم که مرگ حقه و شتریه که دیر یا زود در خونه ی هر کسی میشینه. یا علی التماس دعا [ جمعه 18 آذر1390 ] [ 23:27 ] [ الهام ]
دیروز،حسین(ع) را به ضرب تیغ و سنگ آزردند
و چندی پیش،عیسی(ع) گفت:خدایا اینان را ببخش
چندی پیش،بر سر عیسی (ع)تاج خار نهادند و در کوچه ها به راهش انداختند و دیروز حسین(ع) گفت:کجاست یاری کننده ای که مرا یاری کند!
دیروز،آری همین دیروز،خورشید پیکر حسین بر بلندای نیزه بود و چندی پیش،عیسی(ع) گفت:اینان نمی دانند چه می کنند.
چندی پیش،آری چندی پیش،صلیب،عیسی (ع)را بر بلندای آسمان کشید ودیروز حسین (ع)گفت:... پس آزاده باشید.
وامروز،زیز چکمه ی اندیشه هایمان،پیکر مظلومان را له می کنیم، سرهایشان را بر نیزه های نادانی می افرازیم و کف مهربانان را،با میخ های اعمالمان بر صلیب خود خواهی می کوبیم، و خود بر مصائب مسیح (ع)و حسین (ع)می گرییم.
ای عیسی(ع) ناصری(ع)! به خود ببال که در جهل ما نبودی ور نه تو را چو حسین(ع) مسلمانان بر صلیب می کشیدند.
[ چهارشنبه 16 آذر1390 ] [ 14:12 ] [ الهام ]
هماره به آنانی می اندیشم که به حقیقت بزرگ بودند.
آنان که از زهدان مادر،از میان گذرگاههای نور آنجا که ساعات روز،خورشیدند،تاریخ جان را به یاد آوردند. آنان که بلند پروازی دلنشینشان،آنان که لبهایشان، هنوز از آتش گدازان است، آنان که از روحی می گویندکه از سر تا به پادر آواز پوشیده است. آنان که از شاخساران بهار،آرزوها را چونان شکوفه که بر جسم فرو می ریزد،چون گنجینه بر می چینند. آنچه گرانبهاست هرگز از یاد نمیرود. شعف خونی نشات گرفته از چشمه سارانی بی پایان، که از شکاف سنگهایی در دنیاهای پیش از زمین ما سر می زنند. آنان که هرگز لذت ساده روشنی صبح وخواهش پر خروش عشق شامگاهان را منکر نمی شوند. آنان که هرگز اجازه نمی دهند هجوم ازدحام و هیاهو و مه شکوفایی روح را مهار کند.
نزدیک برف،نزدیک آفتاب در مرغزاران مرتفع بنگر که چگونه نام آنان را علفهای مواج گرامی می دارند. در کنار پرچمهای ابر سپید ونجوای باد در آسمان که گوش فرا سپرده، بنگر نام آنان را که به هنگام زندگی برای زندگی جنگیدند، ودر دل کانون آتش بودند. اینان که زاده خورشیدند،کوتاه زمانی به سوی خورشید ره در نوردیدند. با افتخار و عزت خود بر هوای صاف و روشن، نشانی بر جای نهادند و رستند. [ جمعه 27 آبان1390 ] [ 20:39 ] [ الهام ]
|
||
| [ طراحی قالب وبلاگ : نایت سلکت ] [ Weblog Themes By : sibtheme ] | ||