تبليغاتX
گلبرگ

گلبرگ
من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی ولی با خفت وخاری پی شبنم نمی گردم 
من یک دختر ایرانیم...

بدان حوای "کسی"نمی شوم

که به هوای "دیگری" برود...

تنهاییم را با کسی قسمت نمی کنم

که روزی تنهاییم بگذارد...

روح خداست که در من دمیده شده

و احســــــــــــــاس نام گرفته...

ارزان نمی فروشمش...

دستهایم بالین کودک فردایم خواهد شد

بی حرمتش نمی کنم و به هر کسی نمی سپارمش...

سودای دلم قسمت هر بی سر و پایی نیست...

 

[ شنبه 10 دی1390 ] [ 21:3 ] [ الهام ]
دلم گرفته ...

از خودم از مامان از بابا از همه ...

اینکه موندم چه کاری درسته و چه کاری غلط...

اینکه چجور حرف زدن خوبه و چجور حرف زدن بد...

امشب شدم مثل یه علامت سوال...

یه علامت سوالی که هیچ جواب قانع کننده و درستی واسش نیست...

امشب با بابا سر یه موضوع کوچیک و کاملا بی اهمیت بحثمون شد و اونم یه حرفی بهم زد که نباید میزد بخاطر همین خیلی خیلی ازش ناراحت شدم و کلی گریه کردم.

چند وقتی بود که اینطوری گریه نکرده بودم.

تموم برنامه ریزی ای که واسه امشب کرده بودم بهم ریخت اعصابم داغون شده

اخه چرا بعضی وقتا مامان باباها زبون ما جوونا رو نمیفهمند یا ما جوونا زبون اونا رو نمفهمیم یا نمخوایم که بفهمیم؟؟؟

این همون تفاوت نسله که هر دو طرف درست میگند اما تفهیمش به دیگری سخت تره و واسه همین هر کسی میخواد حرف خودشو بزنه و دست اخرم...

امشب بجای اینکه بشینم زبانمو بخونم و کارای فرداو هفته ای که داره میاد رو کامل کنم نشستم وصیت نامه ی خودمو نوشتم.تا حالا جرات چنین کاری رو نداشتم اما امشب ناخود اگاه دستم حرکت میکردو تایپ میکردم.

نمیدونم شاید دیوونه شدم و زده بسرم اما می دونم که مرگ حقه و شتریه که دیر یا زود در خونه ی هر کسی میشینه.

یا علی

التماس دعا

[ جمعه 18 آذر1390 ] [ 23:27 ] [ الهام ]
دیروز،حسین(ع) را به ضرب تیغ و سنگ آزردند

و چندی پیش،عیسی(ع) گفت:خدایا اینان را ببخش

 

چندی پیش،بر سر عیسی (ع)تاج خار نهادند و در کوچه ها به راهش انداختند

و دیروز حسین(ع) گفت:کجاست یاری کننده ای که مرا یاری کند!

 

دیروز،آری همین دیروز،خورشید پیکر حسین بر بلندای نیزه بود

و چندی پیش،عیسی(ع) گفت:اینان نمی دانند چه می کنند.

 

چندی پیش،آری چندی پیش،صلیب،عیسی (ع)را بر بلندای آسمان کشید

ودیروز حسین (ع)گفت:... پس آزاده باشید.

 

وامروز،زیز چکمه ی اندیشه هایمان،پیکر مظلومان را له می کنیم،

سرهایشان را بر نیزه های نادانی می افرازیم و کف مهربانان را،با میخ های

اعمالمان بر صلیب خود خواهی می کوبیم،

و خود بر مصائب مسیح (ع)و حسین (ع)می گرییم.

 

ای عیسی(ع) ناصری(ع)!

به خود ببال که در جهل ما نبودی

ور نه تو را چو حسین(ع)

مسلمانان بر صلیب می کشیدند.

[ چهارشنبه 16 آذر1390 ] [ 14:12 ] [ الهام ]
هماره به آنانی می اندیشم که به حقیقت بزرگ بودند.

آنان که از زهدان مادر،از میان گذرگاههای نور

آنجا که ساعات روز،خورشیدند،تاریخ جان را به یاد آوردند.

آنان که بلند پروازی دلنشینشان،آنان که لبهایشان،

هنوز از آتش گدازان است،

آنان که از روحی می گویندکه از سر تا به پادر آواز پوشیده است.

آنان که از شاخساران بهار،آرزوها را چونان شکوفه که

بر جسم فرو می ریزد،چون گنجینه بر می چینند.

آنچه گرانبهاست هرگز از یاد نمیرود.

شعف خونی نشات گرفته از چشمه سارانی بی پایان،

که از شکاف سنگهایی در دنیاهای پیش از زمین ما

سر می زنند.

آنان که هرگز لذت ساده روشنی صبح

وخواهش پر خروش عشق شامگاهان را منکر نمی شوند.

آنان که هرگز اجازه نمی دهند هجوم ازدحام و هیاهو و مه

شکوفایی روح را مهار کند.

 

نزدیک برف،نزدیک آفتاب در مرغزاران مرتفع

بنگر که چگونه نام آنان را علفهای مواج گرامی می دارند.

در کنار پرچمهای ابر سپید

ونجوای باد در آسمان که گوش فرا سپرده،

بنگر نام آنان را که به هنگام زندگی برای زندگی جنگیدند،

ودر دل کانون آتش بودند.

اینان که زاده خورشیدند،کوتاه زمانی به سوی خورشید ره در نوردیدند.

با افتخار و عزت خود بر هوای صاف و روشن،

نشانی بر جای نهادند و رستند.

[ جمعه 27 آبان1390 ] [ 20:39 ] [ الهام ]
همیشه فکر می کردم می توانم از انسان ها سخن بگوییم،و از اعمالشان،

اندیشه شان و آنچه در وجودشان می گذرد،حرفی ببافم وبرای خود و دیگران

بیان کنم.به تازگی فهمیده ام که از حیوانات گفتن بسیار ساده تر است،

با آنکه زبانشان را نمی فهمم،زیرا آنهافقط یک نقش دارند.

راستی!این را نیز فهمیده ام که انسانها با تمام پیچیدگی هایشان،گاهی

آنقدرحقیرندکه با حیوانات سنجیده می شوند.بعضی ها مثل خوک کثیف،

مثل شیر درنده،مثل روباه حیله گر،مثل شتر کینه جو و...

                                                                              محسن نیک بخت

[ جمعه 13 آبان1390 ] [ 21:28 ] [ الهام ]

سه روز بعداز تولدم ،همچنان که در گهواره ی ابریشمی ام خوابیده بودم

ترسان و متعجب به دنیای تازه اطرافم نگاه می کردم. مادرم با دایه صحبت

می کرد. او می گفت:

-فرزندم چطور است؟

و دایه جواب داد:

-خوب است خانم، سه بار او را غذا داده ام.تاکنون چنین نوزاد شاداب و سالمی

را ندیده ام.

و اوقاتم تلخ شد با گریه فریاد کردم:

-حقیقت ندارد ،مادر!چون رختخوابم خشن است،شیری که خورده ام برای دهانم

بد مزه بود و سینه اش در مشامم بد بوست.من خیلی تیره بخت هستم!

اما مادرم و دایه نمی فهمیدند،زیرا زبانی که صحبت می کردم از جایی بود که آمده بودم.

در روز بیست ویکم از زندگیم،وقتی قصد نامگذاریم را داشتند،کشیش به مادرم گفت:

-شما واقعا باید خوشبخت باشید خانم،که پسرتان یک مسیحی متولد شده است.

و من متعجب شدم،و به کشیش گفتم:

-پس مادر شما در بهشت نباید خوشبخت باشد،چون شما یک مسیحی متولد نشدید.

اما کشیش نیز زبان مرا نفهمید.

بعداز هفت ماه روزی فالگیری مرا دید و به مادرم گفت:

-پسر شما سیاستمدار و یک رهبر بزرگ خواهد شد.

اما فریاد کردم:

-این پیش گویی اشتباه است،چون من یک موسیقیدان می شوم...یک موسیقی دان ودیگر هیچ!

اما حتی در آن سن هم،زبانم را نمی فهمیدند.سخت در حیرت و شگرف بودم.

وبعداز سی و سه سال،اکنون که مادرم،دایه وکشیش،همه مرده اند (خدا آنها را بیامرزد)

فالگیر هنوز زنده است.و دیروز نزدیک در معبداو را دیدم.هنگامی که با هم صحبت می کردیم گفت:

-من همیشه می دانستم که تو موسیقیدان بزرگی خواهی شد. حتی در دوران کودکی ات

آینده تو را یشگویی و یش بینی می کردم.

و من او را باور کردم،چون اکنون زبان آن دنیای دیگر را فراموش کرده ام.

                                                                                            جبران خلیل جبران

 

[ شنبه 30 مهر1390 ] [ 20:40 ] [ الهام ]
چنین کشته حسرت کیستم من

که چون آتش از سوختن زیستم من

نه شادم نه محزون نه لفظم نه مضمون

نه چرخم نه گردون چه معنیسم من

اگر فانیم چیست این شعور هستی

وگر باقیم ارچه فانیستم من

بناز ای تخیل ببال ای توهم

که هستی گمان دارم ونیستم من

در این غمکده کس ممیراد یارب

به مرگی که بی دوستان زیستم من

بخندید ای قدر دانان فرصت

که یک خنده بر خویش نگریستم من

                                                                                                (بیدل دهلوی)

[ جمعه 22 مهر1390 ] [ 20:28 ] [ الهام ]
 

 

گنبد رضا

 

شکوه قاسم نیا                                                     

غرق نور است و طلا
گنبد زرد رضا
بوی گل، بوی گلاب
می رسد از همه جا

مثل یک خورشید است
می درخشد از دور
شده از این خورشید
شهر مشهد پر نور

چشمها خیره به او
قلبها غرق دعاست
بر لب پیر و جوان
یا رضا یا رضاست

ای خدا کاش که من
یک کبوتر بودم
روی این گنبد زرد
شاد می آسودم

می زدم بال و پری
دور تا دور حرم
از دلم پر می زد
ماتم و غصه و غم

[ یکشنبه 17 مهر1390 ] [ 13:34 ] [ الهام ]
تفاوت من وزمین در این است که:

من هر ۲۴ ساعت می بینم که کلی دور خودم دور میزنم

وباز سر جای اولم هستم اما زمین هر ۳۶۵روز این واقعه ی

تلخ را می فهمد.وشباهتمان در این است که همه با خاطراتشان

درون او دفن میشوند ومن هم یاد و خاطرات در زمان درونم دفن

می شود و باز مثل زمین تنهایم و آتشی درونم زبانه می کشد

ونمیدانم چه موقع منفجر می شوم.

 

 

[ جمعه 15 مهر1390 ] [ 21:7 ] [ الهام ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

امکانات وب